تبليغاتX
به نام آن یگانه که آفرید تا به من رسید

به نام آن یگانه که آفرید تا به من رسید

کوچه پس کوچه های دل

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده‌ی دوست نداشتن
نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 23:34  توسط غریبه  | 

ممنون که بهم سر زدین

خیلی خوشحالم کردین

 

 

من چند بار خواستم بیام تشکر کنم و به شما  نظر بدم اما نمیدونم چرا هر دفعه یه مشکلی قسمت نظرات داشته ---

 

حتما میام پیشتون -- این مطلب گذاشتم که بدونید آدم بی توجهی نسبت به نظرات قشنگتون نیستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:31  توسط غریبه  | 

***  تنهایی بسی بهتراز گداییه محبت است  

 

***  درد را از هر سو نوشتم درد بود        

***  تو زندگي سعي نکنين احساسات کسي رو ازش بگيرين بلکه کمک کنين تا به احساساتشون برسن  

 

***  يك پرنده كه زير برگها نغمه سرايي ميكند براي اثبات وجود خدا كافي است

 

***  هرگز نمى خواهم به واسطه محدوديت هايم، محدود شوم ( باربارا استراسيند )

 

*** بعضی وقتها وقتی بردی که باختی ... بعضی وقت ها هم وقتی باختی که بردی

 

***  بین هزاران دیروزو میلیونها فردافقط یدونه امروزه پس ازدستش ندهیم وازش لذت ببریم

 

الهی ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسواي جهانيم

--------------------------------------------------------------------

سلام به همه دوستای خوب خودم ببخشید خیلی وقته که آپ نکردم ....

خیلی دلم واستون تنگ شده بود خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوستتون دارم .

نمیدونم چرا چند وقته از زمین و آسمون بدم میاد منی که عاشق آسمون بودم دلم که می گرفت یه نگاه به آسمون که میکردم آروم میشدم .

وقتی می نوشتم آروم می شدم .

اما دیگه ... .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بی خیال مهم اینه که دوباره برگشتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 17:28  توسط غریبه  | 

باران

نیا باران زمین جای قشنگی نیست من از جنس زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است و اما یک طرف سودای بلبل یک طرف خال لب پروانه را هم دوست می دارد من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه می داند در اینجا قدر نشناسند مردم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:31  توسط غریبه  | 

بهار آمد که تا گل باز گردد

سرود زندگی آغاز گردد

بهار آمد که دل آرام گیرد

ز درد غصه ها آرام گیرد ... .

-----------------------------***************-------------------------

سال نو همه ی دوستان گلم مبارک

سالی پر از شادی و برکت در کنار خانوادتون آرزو میکنم

 

شاد باشید

در پناه خدا

 

عیدتون مبارک

-------------------

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 12:29  توسط غریبه  | 

دستان دعا کنندهدر یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 بچه
زندگی می کردند

برای امرار معاش این خانواده بزرگ ، پدر می بایست 18 ساعت در روز به

کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفناک

دورر و برادرش آلبرت دوتا از بچه ها رویایی را در سر می پروراندند

هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند اما خوب می دانستند

پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

یک شب پس از مدت زیادی بحث دو برادر تصمیم گرفتند قرعه بیندازند تا

بازنده به معدن های جنوب برود و برای برادر دیگر امکانات تحصیل را

فراهم آورد و ان یکی به نورنبرگ برود و نقاش ماهری شود و پس از

4 سال آن یکی با فروش نقاشی هایش خرج تحصیل برادر دیگر را بدهد.

بالاخره پس از قرعه کشی آلبرشت دورر به نورنبرگ رفت برای تحصیل

و آلبرت به جنوب تا 4 سال برای تحصیل برادرش در معدن کار کند.

پس از 4 سال آلبرشت که حالا نقاش ماهری شده بود و از بیشتر استادانش

هم ماهر تر بود به دهکده اش برگشت و خانواده ضیافتی به راه انداختند.

بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد تا از برادرش قدردانی کند و به او گفت

حالا نوبت توست برادر خوبم تا به نورنبرگ بروی. اما آلبرت با چشمانی

اشکبار گفت : نه برادر برای من دیگر دیر است. کار سخت در معدن دستهایم

را ضمخت کرده و بیشتر استخوانهایش شکسته . من حتی یک لیوان را

براحتی نمی توانم در دست بگیرم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

با تشکر از یه دوست خوب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 23:7  توسط غریبه  | 

غم دوری از چشمات

غم دوری از چشات من آخر میکشه

به خودم میگم میای بیخودی دلم خوشه

بیخودی فکر میکنم یه روز از راه میرسی

 دوباره میبینمت توی اوج بی کسی

 بیخودی منتظرت لب جاده میشینم

 بیخودی هر ثانیه تو رو از دور میبینم

بیخودی دلم خوشه به دوباره دیدنت

 ساعت کوک میکنم لحظه ی رسیدنت

بیخودی حروم میشن لحظه هام به پای تو

 تو که دوسم نداری از خیال من برو

غم دوری از چشات دلم میلرزونه

 بی ستاره شدم و هیچ کسی نمیدونه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 16:59  توسط غریبه  | 

یا حسین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 2:6  توسط غریبه  | 

سلام

امیدوارم همگی حالتون خوب باشه وسلامت باشید

بازم احتیاج به اون قلب های مهربونتون دارم 

بازم احتیاج به اون دستای مهربونتون دارم

واسه آقا سینا که یکی از اقوام هستن میخوام واسش دعا کنید

*

الان 2 هفته هست که توکماست (تصادف کرده یه نفر با سرعت زده و ... )

*

آقا سینا امیدوارم که حالت خوب بشه

منتظر برگشتنت با سلامتی کامل هستم  

دعا کنید ضریب هوشیش از 4 بیاد 10 تا بشه عملش کرد

 

تا بعد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 1:29  توسط غریبه  | 

میخوام برم سفر پیش امام رضا

اصلا هیچ وقت باورم نمیشد اینجوری بتونم برم  -----با دانشگاه ------

این مدت از بس اخبار خبر از تصادف گفت ... .

گفتم بیام یه خداحافظی کوچیک کنم .

آدمیه دیگه به قول معروف دمی و بازدمی اگر... .

اگر نیومدم  حتما اونی که اون بالاست اجازه خروج امضا کرده

 

 

دارم به رفتنم شک میکنم

چرا؟

چی شد؟

چه جوری شد آقا خواست اونم من !!!!

ما هم ... .

 

گاهی وقتا آدم اینقدر اتفاقای مختلف میبینه و میشنوه که به بود خودش به رفتن و نرفتنش شک میکنه

البته سفرمون زیاد طول نمیکشه (۷روز بیشتر نیست۲۷-۲  )

اما گفتم سفره دیگه

اگر برگشتم از خاطرات سفر مینویسم

اما خودمونیم هیچ سفری بهتر از با خانواده سفر رفتن نمیشه

 

شاد باشید

تا بعد

برم دعا کنم ببینم کنکور قبول میشم یا نه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:58  توسط غریبه  |